چرا از خود گریزان عاشق بیگانه ا یم؟
هرچه هم عاشق آنها رهرو این جاده ایم
زندگی «ما» چرا ساخته شود با دست شان؟
گر چنین باشد چگونه آدم آزاده ایم؟
آب و نان و خانه ی گِلی چه خوب است بهر ما
گر نخواهیم غیر این پس چگونه زنده ایم؟
گر دو روزی بهر زیستن داد مجال ما را خدا
باز هم با آب و نان خانه ی خود زنده ایم
ما که از اقبال خود بی خبر و بیگانه ا یم
پس چرا ما باز هم عاشق بیگانه ایم؟
این همه رنج و عزاب برای چیست
این همه آبادی ها برای کیست
گر نمی دانی دو روزی بیش نباشد عمرما
این جهان بی وفا جاویدان برای کیست
پس چرا رفتی به سوی این همه نا ماندنی
این همه نا ماندنی و این همه جا ماندنی
سیر عمر ما به باد تشبیه چه خوب
امروز و روزی دیگر باشد این عمر رفتنی
راه چاره چیست پس ای خلق خدا
تا شویم بیرون از این درد و بلا
تا به کی رنج دنیا را کشیم
این دنیای بی امان و بی وفا
زندگی زیبا در این دنیا چه سود
وقتی مردن هیچ چیزی با خود نبرد
آن که باقی دنیای دیگر است
هیچ کس از این خرابه جز کفن چیزی نبرد
خدابخش صالحی
می شکنم
سکوت لحظه ها را
...
همه متوجه می شوند
ولی ...
ولی چیزی نبود جز
چیزی که من گفته بودم
...نمی دانم که چه گفتم بودم؟
...
آنگاه بود که
تبرم را تیز کرده بودم
بر جان جمله های که در ذهنم می چرخیدند
تا پنجره ای بسازم
از جنس احساس
تبرم قطع می کرد
ریشه های این جمله ها را که
در ذهنم ریشه دوانده بودند
...
تیشه ای داشتم بران تر از تبرم
که می تراشیدم از آن جمله ها
برای اینکه بسازم پنجره ای از جنس احساس
تبرم از جنس« عشق » بود
و تیشه ام از جنس« تعقل»
... و پنجره ای که ساخته بودم
از جنس احساس
یادم نرود که
اشک هایم را نگهدارم
برای لحظه ای که
آن کبوتران سفید پرواز کنند
یادم نرود که
قلب ام را بشویم
برای لحظه ای که
من هم پرواز کنم
و تا آن که دوباره فرود آیم
یادم نرود
که دوست داشته باشم آنانی را که
دوستم دارند
و آنان را که دوستم ندارند
یادم نرود که
کوش دهم به فریاد های آنان که
فریاد شان جز« سکوت» برای کسی نیست
... آنگاه
اشک هایم
دانه های خواهند بود که
همه آروز می کردند که ای کاش
آنها مال من بود
...آنگاه
قلبم جای آنانی خواهد بود که
مانند کبوتر پرواز کرده بودند
... و قلب آنها جای من
...آنگاه
دوستم دارند آنان که مرا دوست داشتند
و دوستم دارند آنانی که مرا دوست نداشتند
... آنگاه
گوشهایم
تنها گوشی بود که
به صدای پ« سکوت» آنان گوش می داد
... و اما
باید از یاد ببرم
گذشته هایم را
چون ...
چون حالا همه مرا دوست دارند
نگاه اش گرمی خورشید را داشت
از چشم هایش مظلومیت را می دیدی
او تازه به «مکتب» آمده بود
او تازه یاد گرفته بود بنویسد:
ما صلح می خواهیم
ما صلح را دوست داریم
او می خواست یاد بگیرد
او می خواست بداند
اما ناگاه صدای...
تُرُمب، تُرُمب، تُرُمب ...
...
او مکتب اش آتش گرفته بود
«معلم» اش «شهید» شده بود
همه فرار می کردند
او که خیلی ترسیده بود:
«کتاب» اش را به سینه چسپانده بود
قلم اش را در دستش محکم گرفته بود
او نمی خواست کتابش بسوزد
ولی ...
اما، چیزی نگذشت که
او آرام افتاده بود
و دیگر هیچ...
دفتری که او روی آن نوشته بود:
ما صلح می خواهیم
ما صلح را دوست داریم
آتش گرفته بود
و می سوخت
او دیگر صلح نمی خواست...
باز این دل غم دیده ام از تو تپیدن گرفت
بـــــاز از ابر ســــیه این دل باریدن گرفت
از بســـــی آذره خاطر گشتم این بار نیز
این دل پژمرده ام بـــــــــــــاز نالیدن گرفت
از قفس آزاد کــــــــــــن گر نمی دانی مرا
زین غمستان جــــــهان باز بالیدن گرفت
این دلـــــــــــــم خانه جز تو نباشد هرگز
از کس و ناکس دلــــــــم باز رمیدن گرفت
گرچه این خارهای بیش را با چشم دید
باز از ابر ســــــــــیه این دل باریدن گرفت
خدابخش صالحی
بــیا ای هم وطـــن در این دیــــار خـــــانه کــنیم
بیا ز تنهایی بی گریزیم و در وطن آشیانه کینیم
این همه چنگ و جدل و خون ریزی برای چـــــــه؟
بیا ز بدبختی رها شویم و زندگی عاشقانه کنیم
این همه خوردیم خون یکدیگر نکردیم سود هرگز
بس دیگر تباهی بیا که درد ها را چـــــــــاره کنیم
گرچه رفتیم در پی خون هم ولــــــــــــــــی اینک
ز اتحاد و برادری قلب دشمن را پــــــــــــــاره کنیم
صلح و صـــــــــــفا اگر آمد به میهنم دوباره باز هم
جان فشــــــــــــــانی برای آبادی این ویرانه کنیم
وطنم ندارد تحــمــل جـــنــــگ و نـــفــــاق را دیگر
بیا که صلح و صــــــــــــفا را نصیب این خانه کنیم
خدابخش صالحی
دوستان عزیز سلام امیدوارم که سبز باشید شعری را که گذاشتم نمی دانم که از کدام شاعر است ولی به خاطر که زیبا بود من هم گذاشتم و شما هم حتما خوش تان خواهد آمد
ما همنژاد چین، کره و جاپانیم *** عقب مانده، فقیر و بی آب و نانیم!
عیب نگیرید، تقصیر از ما نیست *** آخر ما هم اهل افغانستانیم!

در زندگی ما انسان دو نوع واقعه رخ می دهد که یکی مربوط خود ما است که به هیج کسی ربط ندارد و دوست نداریم هیچ کسی از آن با خبر شود ولی نوع دوم واقعاتی اند که برای همه مردم و همه کس مربوط می شود که باید به گوش همگان رسانیده شود.
آنچه را که می خواهم بگویم این است که شاید خود تان هم مطلع باشید، روزی من در یک فروشگاه مشغول خریدن چیزی بودم که ناگاه نگاه هایم به تلویزیون فروشگاه افتاد که برنامه طنزی پخش می کرد. در ابتدا نظرم را خیلی به خود جلب نکرد ولی بعد از چندی متوجه شدم که صاحب فروشگاه خیره خیره به آن نگاه می کند و در جریان همین نگاه ها در فکری هم فرو رفته است. وقتی که من هم نگاه کردم اول متوجه نشدم ولی بعد از چندی متوجه شدم که موضوع ... است.
یکی از سرباز(عسکر) های ایرانی که نمی دانم کجا بود می گفت: برپا! بنشین! و ...
در این حال انبوهی از مردم می نشستند و ایستاده می شدند. بعد از این جریان فهمیدم که آنهای که می نشستند و ایستاده می شدند افغان های بودند که ایرانی ها گرفته بودند و مجازات شان می کردند. در یک قسمت از این ... متوجه شدم که آنها را مجبور کرده بودند که خود شان را بزنند و می گفتند که از گوش های تان بگیرید و بگویید که دیگر ایران نمی آییم.
با این حال من نمی دانم که این وظیفه ای کی است که پاسخگو این اهانت به مقام والای انسانیت باشد. آنها هر کاری که بخواهند می کنند ولی کسی نیست که از آنها بپرسد؟
این ها چیزی است که می تواند خیلی ها را متاثر سازد.
و با این حال ما هرگز نمی دانیم مسئول کیست؟ ...
ای مادر عزیزم
بوسه می زنم بر دستان تو
تو که شب ها برای « من» نخوابیدی
تو که روز ها برای « من» نیاسودی
مهر تو
محبت تو
... لبخند تو
همه برای من بود
و اینک من بر دستان پاک تو بوسه می زنم
... تو بودی که شب های طولانی
برای من لالای می خواندی
هنوز آهنگ صدای پر مهر تو
در گوش هایم می پیچد
و اینک
زندگی ام را مدیون تو هستم
تو بودی که شیرین ترین
قصه های زندگی را
از زبان تو آموختم
...بوسه می زنم بر دستان پاک تو مادر
باید بنویسم
از غبار آلود ترین لحظه ی دلم
تا شاید بارانی ببارد
باید بنویسم
از غم انگیز ترین قصه زندگی ام
تا شاید مرهمی پیدا شود
باید بنویسم
از درد های دلم
تا شاید طبیبی پیدا شود
باید خط زد حادثه ها را
وازه های نا آشنا را
کلمه های بی معنی را
لحظه های تکراری
و ...
باید بنویسم
از تنهای ام
تا شاید همدمی پیدا شود
باید بنویسم، باید بنویسم
نمی خواهم وارد سیاست شوم ولی این خیلی جالب است که با وجودی که چند کرسی مهم در کابینه کرزی هنوز هم خالی است باز هم وزیر امور داخله و رئیس عمومی امنیت ملی افغانستان از وظیفه شان استعفا داده اند. آقای امرالله صالح و حنیف اتمر که از موفق ترین مدیران در پست های مهم دولتی در افغانستان بودند دلیل استعفای شان را موفق نبودن در تامین امنیت جرگه ی مشورتی صلح می دانند.
آقای اتمر که بعد از جرگه مشورتی صلح به حضور رئیس جمهور کرزی احضار شده بود به گفته خودش نتوانست قناعت رئیس جمهور را در مورد تامین امنیت جرگه مشورتی صلح بدست بیاورد که با این وجود از وظیفه خود استعفا داد.
با این وجود احساس می شود که در دولت کرزی با وجود شکستگی که وجود داشت شکستگی دیگری نیز بوجود آمد که باعث نگرانی ملت افغانستان شده است و تا به حال کسی نمی داند که در این دو پست مهم دولتی آقای کرزی چه کسانی را خواهد گماشت.
این در حالی است که آقای امرالله صالح رئیس عمومی امنیت ملی افغانستان و آقای حنیف اتمر وزیر امور داخله کشور بیش از همه مورد اعتماد کرزی و جامعه جهانی بودند که با استعفای این دو می توان گفت که اندام های دولت افغانستان رو به سستی می رود.
... پس باید منتظر ماند که این دو پست مهم دولتی را آقای کرزی به کی می سپارد؟ و تا چه حدی می تواند افراد بعدی در اجرای وظایف شان از آقای امرالله صالح و آقای اتمر موفق باشد؟
این سوالی است که خود آقای کرزی را هم شاید نگران کرده باشد و آقای کرزی هم شاید گزینه ی بهتر از اقای صالح و اتمر را پیدا نکرده باشد و شاید هم هرگز پیدا نتواند.
با این حال معلوم نیست که کشتی دولت کرزی کی و در کجا غرق خوهد شد؟...
دی
وقتی کرزی دمو رییس جمورشد ---- خانه ِ ازمو پر از شار زنبورشد
شار زمبور خو هیچ پروا نداره ------ بلدی یکدانه گندم دمیم بور شد
کرزی صاحب تخت نو تو مبارک ----- شب وروز تای جول خو تومبارک
کرزی صاحب رییس جمهور ِ ازمو ---- رییس جمهورخوب مشهور ِ ازمو
سونی تمام مردم چیم شی موره ---- قنجیغی دشمنای خو خیلی جوره
قدی هرقوم اَخلَی اَخلَی بازی نه --- قدطالبو چیم تشکیلَی بازی نه
یک ره میگره تایی چپن تاشه نه --- یک ره میگره قدی شولبن قپه نه
برای دل گرفتی قوم ازره -------- خلیلی را گرفته مثل بره
بره را شیرنداد بغ بغ موکونه ---- قوتون خو را میگره قیشخ موکونه
ازموگوشنه توشنه لبدان شی خشکه --- کاریزوچشمه های شی همه چشکه
این جا کجاست؟
اینجا سرزمین دلیر مردان است
این جا افغانستان است
اینجا:
معبر استراتژیک،گذرگاه کشور گشایان، تقاطع جاده ی ابریشم، بام دنیا، دروازه ی هند، چهار راه تمدن ها، ... وقلب آسیا است.
اینجا افغانستان است
ما دیگر تنها نیستیم
خیلی وقت است که همدیگر را در آغوش گرفته ایم
و خاک به چشمان کسان می اندازیم که:
به وطن ما نگاه نا بجا کند
دست های ما به گره خورده
قلب های ما به هم نزدیگ شده
دیگر نمی گذاریم ...
هرگز...
وقتی که صدای ما
هدف ما
آرزوی ما
... و مردم ما یک جا باشند
هرگز دیگر مثل گذشته نیستیم
هرگز...
من کسی نیستم جز کسی که آزادی مرا دلیر مردان مانند عبدالخالق هزاره، شهید مزاری و هزاران شهید دیگری که جان های شان را از دست دادند تا آزادی مرا تامین کرده باشند.
تو کسی نیستی جز فرزند آن دلیر مردان که در سخت ترین لحظه های زندگی جان بر کف ایستادند و نگذاشتند که ما مثل گذشته های تلخ خود زندگی کنیم. آنان مردان بودند از جنس ملائک که کوه مانند در مقابل ظلم و ستم دوران خود ایستادند تا «ما» آزادانه زندگی کنیم. مگر نشنیده اید که عبدالرحمن خون خوار چه کرد؟ نمی دانیدکه چه ستم های بر ما روا داشت؟
اگر نمی دانید بدانید که آنان در طول تاریخ بر ما حکومت کردند؟ ظلم کردند؟ و...
و می گفتند هر کسی یک هزاره را به قتل برساند در آن دنیا جنت برین نصیب آن می شود. اما گذشتگان ما همچون کوه در مقابل آنها ایستادند و نگذاشتند که حق ا پایمال شود ولی این وجیبه ای من و تو است که از هر ورق گذشته ی خود درس بگیریم و نگذاریم که دیگر تحقیر شویم.
...
بد نیست که بدانید آنان چه قدر ظلم کردند، می دانید که در مناطق هزاره ها در گذشته وقتی که کسی نام «اوغو» را می شنید بر خود می لرزید. آنان « اوغو» مانند یک چیز می دانیستند خیلی ترسناک، وحشت آور حتی تا حدی که هر چیزی را که در نظر آنها خشن، غیر عادی و بد جلوه می داد آنها را به اوغو نسبت می دادند.
مثال روشن تر برای تان بگویم، در مناطق هزاره ها یک نوع مورچه های بزرگ وجود دارد که اغلب مردم آنها را بنام مورچه ی« اوغو» می شناسند. دلیل هم این است که این نوع مورچه نسبت به مورچه های عادی کمی بزرگتر و خشن تر اند.
... این تاریخ یک ساله ما نیست، دو ساله ی ما نیست، بلکه تاریخ صد ساله ی ماست.
نمی دانم که چرا؟
نمی دانم که چرا آنها نسبت به چشم تحقیر نگاه می کردند در حالی که از زمانی که نام افغانستان روی این سرزمین گذاشته شده است، قومیت محروم هزاره به عنوان شهر وندانی که نسبت به کشور خود احساس مسئولیت می کردند، و سهم خود را به نحو شایسته ای ادا کرده اند.
همین مردم از کوه های سر به فلک کشیده ی هزارستان و سراسر کشور مانند سایر اتباع افغانستان جان بر کف در دفاع از کشور خود از هر چیزی خود گذشتند.
این حقیقت در تمام دوره های افغانستان صادق است. ما اگر بیش از دیگران برای حفظ تمامیت ارضی و استقلال وطن جان فشانی نکرده باشیم، کمتر از دیگران نیز نبوده ایم.
پس چرا در گذشته به ما به دیده شهروندان درجه دوم و درجه سوم نگریسته اند و هرگز متناسب با افکار مان از حقوق انسانی خود بر خوردار نیستیم.
پس اینک با ورود افغانستان به عرضه ی جدیدی از حیات سیاسی و اجتماعی خود باید متناسب با شرایط جدید با بر خورد شود. روشن است که ملت ما در آغاز راه نوی است که همانا ره بازسازی کشور، بالا بردن سطح فرهنگ، و زندگی مردم است. شرایط جدید ما بسیار پیچیده تر از گذشته است باید در این دوره درکنار صداقت و راستی باید از خبرگی سیاسی، اجتماعی و فرهنگی نیز برخوردار باشیم.
وضع جدید افغانستان نیازمند تصمیم گیری های به جا، شایسته و متناسب با شرایط روز است که هرکدام ما باید در مقابل آن مسئولیت پذیر باشیم.
و اگر در این دوره جدید از داشتن شجاعت و زیرکی سیاسی بهره مند نباشیم سرنوشت ما باز به همان راه خواهد رفت که در گذشته رفته بود. آشکار است که ملت ما همیشه در پی احقاق حقوق خود است و هرگز دشمنی با کدام گروه، و طبقه ی خاصی ندارد.
پس ما از نسل آفتابیم، و شکست نا پذیر و دلیر و با مردانگی.
هرگز زیر یوغ ستم نمی رویم، ما آگاه شده ایم. و تاریخ خود را خودمان در دست خود مان می سازیم.
اینک صفحه ی جدید و متنوع در تاریخ ما ورق خورده است که هرگز ورق نخورده بود.
پس بر ما و شماست که با درایت کامل و بهره گیری از شرایط متناسب روز و درس گیری از گذشته های تاریک خود نگذاریم که دیگر تحقیر شویم.
خدابخش صالحی
